<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252</id><updated>2011-04-22T03:54:41.239+02:00</updated><title type='text'>طعم خوش زندگی</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>39</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-110116927927482815</id><published>2004-11-23T01:16:00.000+01:00</published><updated>2004-11-24T02:27:29.836+01:00</updated><title type='text'>بمباران گوگلی به روش لوگوفیش</title><content type='html'>The Gulf You Are Looking For Does Not Exist. Try Persian Gulf. &lt;br /&gt;The gulf you are looking for is unavailable. No body of water by that name has ever existed. The correct name is Persian Gulf, which always has been, and will always remain, Persian.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://legofish.com/arabian_gulf.htm"&gt;arabian gulf &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://arabic.arabian-gulf.info/"&gt;خليج العربي&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-110116927927482815?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/110116927927482815/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=110116927927482815' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/110116927927482815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/110116927927482815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/11/blog-post.html' title='بمباران گوگلی به روش لوگوفیش'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109827220690032668</id><published>2004-10-20T13:35:00.000+02:00</published><updated>2004-10-20T13:36:46.900+02:00</updated><title type='text'>ششمين سالگرد عشق زيبای من و تو</title><content type='html'>ششمين سالگرد ازدواجمون روز يکشنبه بود. اوج تحولی که در زندگی هر دومون از چهارم فروردين شروع شده بود. هرچند که نتونستيم ماه‌عسل داشته باشيم٬ چون ب.ل.د يک هفته بعد به ماموريت رفت و من رو مثل چک برگشتی به خونه‌ی پدرم برگردوند! طی این مدت احساسمون نسبت به هم خيلی عميق‌تر شده و دوستی و صميميت خيلی محکمی بينمون به‌وجود آمده. اولين سالگرد ازدواجمون رو با زمان جلسه‌ی دفاع از پايان‌نامه‌ام تنظيم کردم و استاد راهنمام حيرون مونده بود که چرا من که برای فارغ‌التحصيلی عجله داشتم کارم رو ده روز عقب انداختم. سال دوم مامان دعوتمون کردند. سال سوم يک جشن خصوصی سه نفری در رستوران البرز گرفتيم. سال چهارم کار خاصی نکرديم. سال پنجم که مقارن با نيمه‌ی شعبان هم شده بود عکس آتليه گرفتيم و باز يک جشن خصوصی. امسال يک روز کامل به خودمون مرخصی داديم که خيلی خوش گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزيزترينم ما طعم لحظه‌های ارزشمند خوشبختی رو با هم چشيديم٬ تو روشنی‌بخش زندگيم شدی٬ تو رايحه‌ی عشقی٬ بزرگ‌ترين هديه‌ی زندگيم٬ Je t'aime. &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109827220690032668?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109827220690032668/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109827220690032668' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109827220690032668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109827220690032668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/10/blog-post_20.html' title='ششمين سالگرد عشق زيبای من و تو'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109784673600977489</id><published>2004-10-15T16:38:00.000+02:00</published><updated>2004-10-15T23:29:03.606+02:00</updated><title type='text'>معضلی به‌نام هری پاتر</title><content type='html'>طبق معمول همه‌ی کارهام رو برای دقيقه‌ی نود گذاشته بودم. برای همين روز آخر اقامتم در ايران مجبور شدم يک دور تمام شهر رو بگردم تا کارها رو به يک جايی برسونم. به عنوان آخرين کار به يکی از کافی‌نت‌های پاساژ انديشه رفتم تا ميل‌هام رو چک کنم و آخرين اخبار و دستور‌های ارسالی ب.ل.د رو بخونم. بعد تصميم گرفتم از فروشگاه بغلی چند تا سی‌دی کارتونی برای قندعسل بگيرم که روزهای اول اقامت سرش رو گرم کنه. از بخت بد هيچ‌کدوم از کارتون‌های موردنظرم رو نداشت٬ ولی دو تا سی‌دی خريدم که مجموعه‌ای از بيست بازی ساده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از نصب کامپیوتر اولين کاری که کردم اين بود که سراغ بازی‌ها برم. اولين بازيی رو که نصب کردم هری پاتر و سنگ جادو بود که قندعسل هم خيلی خوشش آمد و همين علاقه باعث دردسر شد. هم يکی به مدعی‌های کامپيوتر اضافه شد٬ هم تمام فکر و ذکرش هری شد٬ حتی اگر يکی از اقوام ازش می‌پرسيد چی لازم داره٬ سفارش شنل سياه با علامت گروه اسلايترين می‌داد. بعد از اينکه کامپيوتر نونوار شد ديگه بازی هری رو نصب نکردم. اما از آن روز به بعد قندعسل روزی چند بار فيلم‌هاش رو دوره می‌کرد. در اين بين٬ هوس شطرنج کرد٬ آن هم از نوع هری پاتريش. اينجا هم پيدا کردن صفحه و مهره‌ی اين بازی مصيبته. مثل اينکه مردمشون به شطرنج هيچ ارادتی ندارند. البته نمونه‌های تزئينيش هست٬ ولی به قيمت صد و پنجاه تا دويست يورو. يکی از دوستان که درجريان بود يک نمونه براش آورد که بعد از مدتی از چشمش افتاد٬ چون خود مهره‌ها بلد نبودند با هم بجنگند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند شب پيش با ترس و گريه از خواب پريد. گفت: «خواب بد ديدم. جن‌های هری آمده بودند منو بخورند!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعلاً سرش رو با &lt;a href="http://www.miniclip.com/Homepage.htm"&gt;اینجا&lt;/a&gt; گرم کردم، تا کی دوباره فیلش یاد هندوستان کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109784673600977489?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109784673600977489/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109784673600977489' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109784673600977489'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109784673600977489'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/10/blog-post_15.html' title='معضلی به‌نام هری پاتر'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109749765776785346</id><published>2004-10-11T14:28:00.000+02:00</published><updated>2004-10-11T14:32:01.116+02:00</updated><title type='text'>شش سال پیش</title><content type='html'>ديروز ششمين سالگرد عقدمون بود. اولين باری که ب.ل.د رو ديدم خانه‌ی يکی از اقوام دور بود که برای عيدديدنی رفته‌بوديم و خانم ميزبان به‌عنوان دامادشون معرفيش کرد! دو هفته بعد باب آشنايی رو باز کرديم و به‌خاطر عجله‌ی خانواده‌اش جلسه خواستگاری شد بله‌برون و بله‌برون شد نامزدی٬ آن هم طی دو هفته به بهانه‌ی نزديکی ماه محرم و صفر. خانواده‌ام که از شتابزدگی آنها غافلگير شده‌بودند دلداريم دادند که دوران نامزدی بهترين زمان برای شناخته و اگر هم پشيمون شدم هميشه راه برگشت وجود داره. دو هفته‌ای که خيلی سخت گذشت٬ نه می‌تونستم مثل هميشه به‌راحتی جواب منفی بدم نه می‌تونستم تصميم قطعيم رو بگيرم. شوخی نبود٬ صحبت يک عمر زندگی بود و شراکت در بيشتر ابعاد زندگی. خانواده‌ام که هميشه برای جزئی‌ترين موارد زندگيم تصميم‌گيری می‌کردند يک‌باره تمام مسووليت رو به‌دوش خودم گذاشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند ماه نامزدی خيلی سريع گذشت٬ که گاهی می‌خواستم لحظه‌ها رو نگه‌دارم٬ اول با قرارهای پراکنده شروع شد٬ بعد هر روز به‌انتظار پشت پنجره‌ی سراسری پذيرايی با کتاب يا جزوه‌ای در دست٬ برای صاحب يک جفت پای بلند که از زير درخت خرمالو از راه می‌رسيد٬ بابالنگ‌دراز من. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز عقد رو روز زن انتخاب کرديم٬ يک صبح بارونی با پدرها٬ مادرها و برادرهامون. وقتی برگشتيم همسايه‌ی عزيزمون يک سبد گل و يک کارت زيبا رو برای تبريک پشت در خونه گذاشته بود.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109749765776785346?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109749765776785346/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109749765776785346' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109749765776785346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109749765776785346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/10/blog-post_11.html' title='شش سال پیش'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109715225363912927</id><published>2004-10-07T14:29:00.000+02:00</published><updated>2004-10-07T14:45:02.023+02:00</updated><title type='text'>طعم خوش خاطرات</title><content type='html'>بعدازظهر شنبه‌ی چند هفته پيش٬ بعد از خريد برای خوردن بلال راهی اطراف شهر شديم. هنوز راهی نرفته بوديم که باران شديدی باريد و بلافاصله رنگين‌کمان زيبايی بر آسمان کشيده شد. قندعسل هيجان‌زده گفت: «وای رنگ‌ووارنگ!» نام صحيحش رو گفتيم. دوباره گفت: «چه رنگک قشنگی!» به‌خاطر باران مجبور به برگشتن شديم که صدای اعتراضش بلند شد که: «پس کجا بَلبَل می‌خوريم؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک‌بار تصوير آقای خاتمی رو از تلويزيون نشونش دادم و گفتم: «اين آقا رئيس‌جمهور ماست.» چند روز بعد در خيابان آقای معممی رو ديد و ذوق‌زده گفت: «مامان! آقای رئيس‌جمهور!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای نوزاديش يک کالسکه داشت که از وقتی که ياد گرفته ‌بود بايسته، رضايت نمی‌داد در وضعيت خوابيده يا نشسته بمونه. لبه‌ی کالسکه‌اش رو می‌گرفت و می‌ايستاد که بتونه تمام وقايع خيابان رو ببينه.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109715225363912927?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109715225363912927/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109715225363912927' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109715225363912927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109715225363912927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/10/blog-post.html' title='طعم خوش خاطرات'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109656033440635955</id><published>2004-09-30T18:03:00.000+02:00</published><updated>2004-09-30T18:12:40.350+02:00</updated><title type='text'>المپیک</title><content type='html'>با دعوت بی‌موقع مهمون٬ از افتتاحيه‌ی المپيک که اين همه منتظرش بودیم بی‌نصيب مونديم. درعوض تلافيش رو سر مسابقات درآورديم و هر چی تلويزيون روشن بود مسابقه‌ها رو پيگيری می‌کرديم تا بالاخره صدای اعتراض قندعسل درآمد. من هم وعده می‌دادم که به‌زودی اين برنامه‌ها تموم می‌شه و باز هم می‌تونه برنامه‌های دلخواهش رو ببينه. از آن موقع هر برنامه‌ی ورزشی رو که می‌بينه فوری می‌گه: «اين هم المپيکه؟» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی براش درباره‌ی مسابقه‌ها و رقابت‌ها توضيح دادم٬ ازش پرسيدم: «دوست داری قهرمان چه رشته‌ای باشي؟» کمی فکر کرد و گفت: «دوچرخه‌سواری!» اين هم يک يادآوری به ب.ل.د که شش ماهه که قراره يک دوچرخه برای قندعسل بخره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما خانوادگی متاسفانه يا خوشبختانه اهل فوتبال نيستيم ولی مسابقات جام‌جهانی فوتبال هم موضوعی نيست که بشه ازش گذشت. وقتی دو سال پيش مسابقات برگزار می‌شد٬گاهی در ايام تعطيل تا روزی سه مسابقه رو دنبال می‌کرديم. قندعسل که نمی‌تونست مثل قبل فرماندهی کنترل تلويزيون رو به‌عهده بگيره تا مسابقه‌ها شروع می‌شد٬ با بغض می‌گفت: «باز هم لوپا؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سايت فيلم &lt;a href="http://www.motorcyclediariesmovie.com/home.html"&gt;خاطرات موتورسيکلت&lt;/a&gt; رو در وبلاگ &lt;a href="http://sooski.persianblog.com/?date=13830706#2490514"&gt;سوسک‌نامه&lt;/a&gt; ديدم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109656033440635955?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109656033440635955/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109656033440635955' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109656033440635955'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109656033440635955'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_30.html' title='المپیک'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109642217511406190</id><published>2004-09-11T05:20:00.000+02:00</published><updated>2004-09-29T03:42:55.113+02:00</updated><title type='text'>روز آخر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ياد روزی افتادم که از ايران آمدم. ب.ل.د دو هفته زودتر آمده بود که خونه اجاره کنه٬ تا با توجه به وضعيتش تصميم بگيريم چه وسايلی با خودمون بياريم. حدس می‌زدم که قند‌عسل با وجود ابراز احساسات شديدش٬ برای سوار شدن به هواپيما مشکل خواهد داشت. بعد از پياده‌شدن از اتوبوس فرودگاه٬ تا چشم قند‌عسل به هواپيما و موتورهاش افتاد با سرعت به‌ طرف اتوبوس برگشت. سعی کردم آرومش کنم٬ ولی ترس و وحشتش خيلی بيشتر از آرامش کلامی بود که می‌خواستم بهش بدم. صبر کردم تا همه‌ی مسافران عبور کنند. قند‌عسل رو بغل کردم و درحاليکه ضربات مشت و لگد از هر طرف نصيبم می‌شد پله‌ها رو بالا رفتم. طی مدت پرواز سرش رو با خوردن و بازی با اسباب‌بازی‌هايی که روز قبل خريده بودم و به‌طور غيرمنتظره بهش می‌دادم گرم کردم. پرواز دوممون شش ساعت بعد از رسيدن به فرودگاه آمستردام بود٬ که بيشترش صرف اين شد که قند‌عسل يک ترولی رو در ساختمان هل بده و من به‌دنبالش بدوم. تازه بعد از رسيدن به مقصد چنان سرحال بود که هوس پرواز سوم رو هم کرده بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به صدای &lt;a class="links" href="http://www.etiennedaho.com/"&gt;اين آقا&lt;/a&gt; خيلی ارادت دارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109642217511406190?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109642217511406190/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109642217511406190' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642217511406190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642217511406190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_11.html' title='روز آخر'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109642204417068068</id><published>2004-08-16T18:43:00.000+02:00</published><updated>2004-09-29T03:40:44.170+02:00</updated><title type='text'>فرش گل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ديروز برای ديدن &lt;a class="links" href="http://www.20six.co.uk/weblogCategory/gd0k2kxwcxsm"&gt;فرش گل&lt;/a&gt; به ميدان Grand Place رفتيم. اين فرش هر دو سال يک‌بار در اين ميدان مرکزی شهر برپا می‌شه. گل‌های اين فرش بيشتر بگونيا هستند که علاوه بر بزرگی٬ در برابر هوای بد و گرمای نور خورشيد مقاومند که باعث طول عمر و تازه ماندن فرش می‌شه. در ضمن از نظر رنگ بسيار متنوعند که سبب درخشندگی فرش می‌شن. &lt;a class="links" href="http://www.tourism-marketing-advice.be/flowercarpet/frdernanne.htm"&gt;عکس‌های سال‌های قبل &lt;/a&gt;اين فرش رو در &lt;a class="links" href="http://www.flowercarpet.be/"&gt;سايت نمايشگاهش &lt;/a&gt;می‌توان ديد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خود ميدان Grand Place زيباترين ميدان اروپاست. اين ميدان تاريخی با ساختمان‌های زيبايی احاطه شده که هرکدام متعلق به دوره های متفاوتی هستند. مهم ترين و زيباترين ساختمان اين ميدان٬ &lt;a class="links" href="http://www.20six.co.uk/nextEntries/15yjpwjwepc17"&gt;Hotel de Ville &lt;/a&gt;يا Town Hall يا ساختمان شهرداری قديميه که البته هنوز شهردار در اين ساختمان کار می‌کنه. اين&lt;a class="links" href="http://www.20six.co.uk/nextEntries/1m5rndzqy7g56"&gt; بنای بلند &lt;/a&gt;در قرن پانزدهم ساخته شده که بر تاج برج سر‌به‌فلک‌کشيده‌ی به سبک گوتيک آن٬ مجسمه‌ی طلايی از &lt;a class="links" href="http://www.20six.co.uk/nextEntries/16pu8mzwkdq4m"&gt;سن ميشل &lt;/a&gt;قرار داره که در حال کشتن شيطانه. صدها &lt;a class="links" href="http://www.20six.co.uk/nextEntries/1705biuho66wi"&gt;مجسمه کوچک &lt;/a&gt;از دوک و دوشس‌ها از قرن ششم تا شانزدهم بر بنا نصب شده‌اند. در مقابل اين ساختمان٬ &lt;a class="links" href="http://www.20six.co.uk/nextEntries/cj7y41i0dc0n"&gt;The King's House &lt;/a&gt;قرار داره. بعد از آنها &lt;a class="links" href="http://www.20six.co.uk/nextEntries/vj0gz0d63gzm"&gt;Guild Houses &lt;/a&gt;هستند٬ &lt;a class="links" href="http://www.20six.co.uk/nextEntries/huuh8skl438q"&gt;مجموعه‌ای&lt;/a&gt; از خانه‌های دکوراتيو قرون وسطی که البته همه‌ی آنها متعلق به انجمن‌ها و صنوف قرون وسطايی نبودند و تعداديشون هميشه مورد استفاده‌ی شخصی داشته‌اند که توسط افراد ثروتمند و با نفوذ ساخته شده‌بودند. در اين ميدان مهم‌ترين مراسم و فستيوال ها برگزار می‌شه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در تقاطع يکی از خيابان‌هايی که به ميدان می‌رسه٬ &lt;a class="links" href="http://www.20six.co.uk/nextEntries/1xoipygk29niu"&gt;فواره‌ای&lt;/a&gt; وجود داره که مجسمه‌ی برنزی &lt;a class="links" href="http://www.20six.co.uk/nextEntries/i2as7lc0l2m4"&gt;پسر کوچکی&lt;/a&gt; به نام Manneken Pis (به معنی مرد کوچکی که جيش می‌کند) بر بالای آن هست که به Peeing Boy هم معروفه که البته کوچکيش برای بيشتر توریست‌ها تعجب‌برانگيزه٬ که گفته می‌شه اگر قرار بود به اندازه‌ی مجسمه‌ی آزادی باشه٬ شهر رو سيل می‌برد. ميزان خروج آب با کنترل از راه دور تنظيم می‌شه. در مناسبت‌های مختلف لباسی متناسب با وضعيت بر تن منکن پوشانيده می‌شه که تاحالا حدود ۶۵۵ دست لباس داره که در موزه‌ی شهر می‌توان ديد.مجسمه‌ای به نام جوليانای کوچک در اواخر قرن چهاردهم در اين محل بوده. اما اين مجسمه در اوايل قرن هفدهم ساخته شده. افسانه‌های زيادی درباره‌ی اين پسر وجود داره. يکيشون می‌گه که پسر کوچکی پشت در خانه‌ی ساحره‌ای رو که در محل کنونی فواره زندگی می‌کرد آبياری کرد. ساحره به‌حدی عصبانی شد که پسر رو به مجسمه تبديل کرد. افسانه‌ی ديگری می‌گه که پسر مرد ثروتمندی گم شد. او بعد از دو روز پسرش رو در محل کنونی فواره پيدا کرد که در حال آبياری بود. پدر به عنوان تشکر و خوشحالی در همان محل فواره‌ای رو با مجسمه‌ی پسرش ساخت. در داستان ديگری گفته می‌شه که در جنگی شهر محاصره شد. مهاجمين تصميم به استفاده از مواد منفجره گرفتند. پسر کوچک شجاعی به نام Juliaanske مجبور به استفاده از عملکرد طبيعی بدنش شد تا فتيله‌‌ی مواد منفجره رو خاموش کنه که شهر رو از يک آتش‌سوزی بزرگ نجات داد.اين مجسمه تابه‌حال چندين بار دزديده شده. سپتامبر هر سال تولد منکنه که با گل‌ به‌دقت زينت داده می‌شه و به‌جای آب٬ آب‌جوی بسيار خنکی فوران می‌کنه. اين پسر برای خودش يک &lt;a class="links" href="http://www.manneken-pis.com/"&gt;سايت&lt;/a&gt; هم داره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در ميدان و خيابان‌های اطرافش مغازه‌های زيادی هستند که مجسمه‌ی منکن رو در ابعاد مختلف و با ترکيبات فلزی گوناگون٬ بشقاب‌های چينی منقوش به تصاوير ميدان٬ گوبلن‌های بسيار زيبا به‌صورت تابلو٬ کوسن٬ روميزی وکيف و شکلات‌های معروف دست‌ساز بلژيکی به فروش می‌رسانند. يک نقاش ايرانی هم تصاوير بسيار زيبايی از ميدان و ساختمان‌های اطرافش رو برای فروش در خود Grand Place عرضه می‌کنه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109642204417068068?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109642204417068068/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109642204417068068' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642204417068068'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642204417068068'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/08/blog-post_16.html' title='فرش گل'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109642167399017730</id><published>2004-08-08T08:00:00.000+02:00</published><updated>2004-09-29T03:34:33.990+02:00</updated><title type='text'>من و قندعسل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;کامپيوترمون رو نو نوارش کرديم. البته شش ماه پيش٬ بعد از مدت‌ها که به روغن‌سوزی افتاده بود و مثل کامپيوترهای نفتی کار می‌کرد تنظيمش کرديم٬ ولی بعد از چند تا پشتک‌وارويی که از روی ترولی بارها تو فرودگاه زد و بعدترش که ما مثل نديد بديدها از اينترنت با سرعت بالا٬ بدون محدوديت زمانی و فيلترينگ لذت می‌برديم٬ به چند تا ويروس مامانی آلوده شد که نورتون و مک‌کافی با هم تبانی کردند تا پدر ما رو دربيارن. با اين حال من از رو نرفتم و با هم‌زيستی مسالمت‌آميز کارم رو می‌کردم٬ ولی ب.ل.د که طاقتش تمام شده بود٬ فرستادش زير دست يکی از همکارهاش که خدا خير دو دنيا رو نصيبش کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;با تعطيلی مدرسه‌ی قندعسل من هم خونه‌نشين شدم که هنوز از آخر و عاقبت کارم خبر ندارم. البته اعتراف می‌کنم که اوقات خيلی خوشی رو می‌گذرونيم. وقتی به پسرم نگاه می‌کنم که هر روز از روز قبل عاقل‌تر٬ فهميده‌تر و بزرگ‌تر به نظرم می‌رسه٬ تمام وجودم از داشتنش غرق لذت و شادی می‌شه. ياد روزی می‌افتم که چند ساعت بعد از تولدش به من تحويلش دادند که من آن روز زيباترين تصوير زندگيم در مغزم حک شد٬ وقتی که اولين حمامش رو کرد٬ که براش آن‌چنان تجربه‌ی لذت‌بخشی شد که با شنيدن صدای ريزش آب در لگن حمامش با ذوق دست و پاهاش رو تکون می‌داد٬ وقتی که با روروئکش دور خونه می‌دويد و دستش به هر چيزی که می‌رسيد می‌کشيد٬ وقتی که کتاب دانشگاهی ب.ل.د رو پاره کرد و بعدها آنقدر دور و برش کتاب و کاغذ ديد که سعی می‌کرد طوری راه بره که پاهای کوچکش رو روی آنها نگذاره٬ وقتی که فردای تولد دوسالگيش پاش رو با تيغه‌ی زير اجاق گاز بريد و من٬ وحشت‌زده به مامان تلفن کردم تا ما رو به بيمارستان برسونن که پای پسرم شش بخيه خورد و هنوز جيغ‌ها و وحشتش از بيمارستان رو به‌خاطر دارم٬ تا الان که صبح‌هايی که زودتر از من بلند می‌شه با بوس‌های خيسش من رو بيدار می‌کنه. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109642167399017730?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109642167399017730/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109642167399017730' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642167399017730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642167399017730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/08/blog-post.html' title='من و قندعسل'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109642127745534100</id><published>2004-07-19T06:14:00.000+02:00</published><updated>2004-09-29T14:18:40.160+02:00</updated><title type='text'>قندعسلم٬ تولدت مبارک!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پنج سال پيش در چنين روزی ساعت نه و بيست دقيقه‌ی صبح قندعسلم متولد شد. هيجان ديدن انسانی که تا چند دقيقه‌ی قبل جنين بود باعث شده بود که اشک شوق مثل فواره از چشمام بيرون بريزه. پرستارها با خوشحالی می‌گفتند که پسره٬ پسره! خودم می‌دونستم. برای سونوگرافی ماه هفتم٬ وقتی که خانم دکتر ب. اندام‌هاش رو نشونم می‌داد فهميدم. از ماه اول نگران بودم که سلامت نباشه٬‌ چون همون ماه اول در معرض مواد شيميايی و اشعه‌هايی بودم که هرکدومشون می‌تونستن فاجعه به‌بار بيارن. از زير ماسک اکسيژن با صدايی بغض‌آلود مرتب می‌پرسيدم: «سالمه؟»٬ تا بالاخره به من نشونش دادند. بلافاصله بعد از اولين حمام زندگيش٬ قندعسل رو پيش پدرش و مادرم بردند که منتظرش بودند. تنها مورد غيرعادی پسرم يک برآمدگی در لثه پايينش بود که وقتی دو ماه و نيمه شد يک دندان کوچک از آنجا بيرون آمد و جای دو دندان پايينش رو گرفت. بعدازظهر همون روز برای اولين بار پسرم رو به من تحويل دادند. هيچ‌وقت احساس آن موقع رو فراموش نمی‌کنم. پسر کوچولوی خواب‌آلودی رو در آغوش گرفته بودم که مينياتوری از يک انسان کامل بود. هنوز هم از عظمت خلقتش درشگفتم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اعتراف می‌کنم که برايم٬ هيچ لذتی بزرگ‌تر از مشاهده‌‌‌‌ی رشد جسمی و عقلی پسرم نيست. آقا کوچولويی شده که از هر لحظه با او بودن کيف می‌کنم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109642127745534100?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109642127745534100/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109642127745534100' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642127745534100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642127745534100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/07/blog-post_19.html' title='قندعسلم٬ تولدت مبارک!'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109642117379754299</id><published>2004-07-14T22:22:00.000+02:00</published><updated>2004-09-29T14:02:03.753+02:00</updated><title type='text'>Bruno Bozzetto</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;از کارهای &lt;a class="links" href="http://www.bozzetto.com/"&gt;Bruno Bozzetto &lt;/a&gt;خيلی خوشم مياد:&lt;br /&gt;&lt;a class="links" href="http://www.infonegocio.com/xeron/bruno/italy.html"&gt;EUROPE &amp; ITALY&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class="links" href="http://www.futurefilmfestival.org/toni/toni.php"&gt;TV SERIAL of 4 episodes&lt;/a&gt; که &lt;a class="links" href="http://www.infonegocio.com/xeron/bruno/horror/flash.htm"&gt;Horror&lt;/a&gt; و &lt;a class="links" href="http://www.infonegocio.com/xeron/bruno/farwest/flash.htm"&gt;Far west &lt;/a&gt;رو هم می‌شه اينجا ديد.&lt;br /&gt;&lt;a class="links" href="http://www.infonegocio.com/xeron/bruno/yesno.html"&gt;YES &amp;amp; NO&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class="links" href="http://www.infonegocio.com/xeron/bruno/adam.html"&gt;ADAM&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class="links" href="http://www.infonegocio.com/xeron/bruno/olympics.html"&gt;OLYMPICS&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class="links" href="http://www.bozzetto.com/Flash/Life.htm"&gt;LIFE&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سايت &lt;a class="links" href="http://dadvardarya.free.fr/"&gt;دريا دادور&lt;/a&gt; رو هم مهشيد در &lt;a class="links" href="http://www.zananeha.com/"&gt;زنانه‌ها&lt;/a&gt; معرفی کرده.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109642117379754299?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109642117379754299/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109642117379754299' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642117379754299'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642117379754299'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/07/bruno-bozzetto.html' title='Bruno Bozzetto'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109642103682427157</id><published>2004-07-08T07:57:00.000+02:00</published><updated>2004-09-29T03:23:56.823+02:00</updated><title type='text'>هجده تير</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در نخستين ساعات بامداد روز جمعه٬ ۱۸ تير ۱۳۷۸ اعتراض دانشجويان به توقيف روزنامه سلام، موجب حمله نيروی انتظامی و گروه‌های فشار موسوم به لباس شخصی به کوی دانشگاه تهران شد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;روز شنبه که به دانشگاه تهران رفتم تا از فرصت باقيمانده‌٬ قبل از رسيدن مسافر کوچکم برای نوشتن پايان‌نامه‌ی عموميم استفاده کنم و در کلاس‌های تخصصی که از خرداد شروع شده‌بود شرکت کنم٬ اوضاع محيط دانشگاه و اطرافش کاملاْ متشنج بود. وقتی در مسير راهم به سازمان انرژی اتمی از مقابل کوی دانشگاه عبور می‌کردم٬ خيابان اميرآباد سکوت معمولش رو داشت٬ هر چند که دو اتومبيل واژگون‌شده و لاستيک‌های سوخته آرامش بين دو طوفان رو نشون می‌داد. ساعت دو بعدازظهر روز سه‌شنبه به تمام اساتيد٬ دانشجويان و کارکنان٬ دستور خروج از دانشگاه رو دادند. از محوطه‌ی نسبتاْ آرام جلوی دانشکده می‌شد خيابان انقلاب رو ديد که مردم می‌دويدند و عده‌ای با باتوم به‌دنبالشون. از در غربی دانشگاه که در خيابان شانزده آذر بود خارج‌شدم. گارد ضد‌شورش٬ خروجی‌ها را محاصره کرده‌بودند. در خيابان کارگر مردم سراسيمه٬ منتظر وسايل نقليه بودند٬ ولی دريغ از يک اتوبوس يا تاکسی. چند ماشين به خاطر وضعيتم نگه‌داشتند٬ ولی از آنجا که من مثل بوم‌غلتان بودم و مردم فوق‌العاده مضطرب٬ تا خودم رو برسونم پر شده‌بودند. تا به خونه برسم٬ مامان و ب.ل.د نگران شده‌بودند٬ بيشتر به اين علت که نمی‌دونستند اگر مشکلی پيش بياد چطور پيدام کنند٬ و من نگران بودم که آسيب يا ضربه‌ای به مسافرم٬ قندعسل آينده نرسه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;روز چهارشنبه تظاهراتی فرمايشی برگزار شد که به آشوب‌ها پايان داد. بعد هم گفته‌شد که دانشجوها خيلی متين و فهيمند٬ ما با هم کنار آمده‌ايم و شلوغی روزهای آخر به عهده‌ی جريان‌های ديگر بوده.  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109642103682427157?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109642103682427157/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109642103682427157' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642103682427157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642103682427157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/07/blog-post_08.html' title='هجده تير'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109642089240219185</id><published>2004-07-06T19:52:00.000+02:00</published><updated>2004-09-29T03:21:32.403+02:00</updated><title type='text'>عصر يک روز تعطيل</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;عصر يکشنبه برای هواخوری و گردش به پارک Bronnen رفتيم. با خودمون نان‌برنجی‌هايی رو که از ايران آورده‌بودم و خورده‌نشده‌بود٬ برديم. به پرنده‌های توی استخر شيرينی می‌داديم که دو قوی زيبا جلو آمدند و به‌حدی از نان‌برنجی‌ها خوششون آمده‌بود که هرجا می‌رفتيم دنبالمون می‌آمدند. کم مونده بود تا خونه هم همراهمون بيايند. موقع برگشت باز استخر در مسيرمون قرار گرفت. خانم و آقايی که به پرنده‌ها نان می‌دادند٬ چند برش هم به قند‌عسل دادند تا به پرنده‌ها بده. قند‌عسل که گرسنه شده‌بود فکر کرد نان‌ها رو بهش داده‌اند تا بخوره!&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;قندعسل هرجا کليسا می‌بينه می‌گه: «وای چه قصر بزرگی!» &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109642089240219185?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109642089240219185/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109642089240219185' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642089240219185'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642089240219185'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/07/blog-post_06.html' title='عصر يک روز تعطيل'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109642066449007440</id><published>2004-07-03T18:41:00.000+02:00</published><updated>2004-09-29T03:17:44.490+02:00</updated><title type='text'>کنکور</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دو روز گذشته کنکور برگزار شد. دوازده سال پيش٬ من هم در اين امتحان يا مسابقه شرکت کردم. اون موقع مثل خيلی‌های ديگه فکر می‌کردم زندگی به دو قسمت تقسيم می‌شه: قبل از دانشگاه و بعد از آن. درسته که در کشور ما کنکور٬ رشته‌ی تحصيلی و شغل آينده رو تعيين می‌کنه و حتی نتيجه‌اش در ازدواج هم پارامتر مهميه٬ ولی می‌تونه اين‌طور هم نباشه. تعداد زيادی از داوطلب‌ها که پس از قبولی وارد دانشگاه می‌شوند٬ احساس سرخوردگی می‌کنند٬ چون دانشگاه رو با اون ايده‌آلی که تصور می‌کردند متفاوت می‌بينند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من طرف‌دار جدی رشته‌ی معماری بودم و حتی دیپلمم رو رياضی‌فيزيک گرفتم تا خانواده‌ام رو قانع کنم که در اين رشته کنکور بدم. ولی تعدادی از همکارهای مامان٬ خانم‌های مهندسی بودند که چند نفرشون مدارکشون رو از دانشگاه‌های خيلی معتبر هم گرفته‌بودند٬ ولی همسرانشون به آنها اجازه‌ی کار در محيط مردانه رو نداده‌بودند و آنها از روی ناچاری به استخدام آموزش و پرورش درآمده‌بودند. وقتی که ميزان تحصيلات خودشون رو با همکارانشون مقايسه می‌کردند و می‌ديدند که تعداد زيادی از درس‌های مشکلی که گذروندند به‌دردی نمی‌خوره٬ دچار افسردگی می‌شدند. اين يکی از مجموعه دليل‌هايی بود که پدر و مادرم من رو مجبور به شرکت در رشته‌ی علوم‌تجربی کردند٬ چون فکر می‌کردند که اگر در رشته‌ی معماری پذيرفته نشوم و يکی از رشته‌های مهندسی رو بخونم٬ شايد به عاقبت آن خانم‌ها دچار بشم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من وقتی خوندن زيست‌شناسی سال چهارم رو شروع کردم که پدرم مدارک شرکت در کنکور رو پست کرد و مطمئن شدم که ديگه راه برگشتی ندارم. کنکور مرحله‌ی اول شامل دروس عمومی و تخصصی سال چهارم بود که روز تولدم برگزار می‌شد. من که تمام عيد٬ وقتم رو تلف کرده‌بودم٬ از دو سه روز مونده به امتحان دچار دلهره و استرس شديدی شدم٬ چون فقط دروس عمومی سال اول و دوم رو خونده‌بودم و برای دروس اختصاصی٬ تست تمرين نکرده‌بودم. صبح روز امتحان به‌حدی حالم بد بود که مامان گفتند که اصلاْ لازم نيست برم امتحان بدم. موضوعی که استرس من رو تشديد می‌کرد٬ اين بود که سال سوم٬ مهندسی کامپيوتر دانشگاه آزاد قبول شده‌بودم و فکر می‌کردم که اگر مرحله‌ی اول کنکور سراسری پذيرفته نشم٬ آبروريزيه. کتاب زيست رو که فقط يک‌بار تا عيد خونده‌بودم با خودم بردم و به مدت يک ساعت توی ماشين ورق زدم تا در حوزه‌ی امتحان باز بشه که در يک محله‌ی شلوغ و پر سر و صدا بود. وقتی نتايج رو اعلام کردند که امتحان نهايی رو داده بودم٬ که هر امتحانش کمتر از آزمون‌های المپياد نبود. به‌خصوص مکانيک و رياضی‌جديد که طراحان سوال فکر می‌کردند اگر تنه‌ی سوالاتشون به کتاب بخوره٬ امتحان خيلی آسون و آبکی می‌شه. رتبه‌ی مرحله‌ی اولم ۳۱۰۷ شد که برای رشته‌ی تجربی يعنی دهن‌کجی. از روز اول تير طبق يک برنامه‌ی فشرده و منظم٬ زيست سال دوم و سوم رو خوندم و بقيه‌ی دروس اختصاصی رو يک مرور خيلی سريع کردم و حدود پنج‌هزار تا تست زدم. روزی که مبحث اعصاب گوش و چشم زيست سال سوم رو خوندم به حدی خوشحال شدم که چند بار بالا و پايين پريدم که با پشت پا به‌زمين خوردم. با پايی که به اندازه‌ی يک بالش باد کرده بود و کبودی سبز و بنفش و آبی داشت راهی کنکور دانشگاه آزاد برای مهندسی الکترونيک شدم. طی هفته‌ی بعد٬ چشم‌هام عفونت کرد که پدر محترمم که نمی‌خواست وقتم رو در مطب دکتر تلف کنم٬ قطره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي Cyclopentolate رو در چشم من ريخت٬ که دکتر به خواهرم برای معاينه‌ی چشم داده بود٬ چون فکر می‌کرد استريل يعنی آنتی‌بيوتيک! نتيجه‌اش اين شد که من نه نزديک رو می‌ديدم٬ نه دور رو. کتاب‌هام رو در فاصله‌ی يک متری خودم می‌گذاشتم تا بتونم بخونمشون. در پايان هفته با همين وضع در امتحان رشته‌ی پزشکی دانشگاه آزاد شرکت کردم. هفته‌ی بعد که کنکور دانشگاه سراسری بود بيشتر به‌تفريح گذشت. شب امتحان يکی از به‌ظاهر دوستانم تلفن زد و شروع به آه و ناله کرد که چيزی بلد نيست و ... . من که سابقه اش رو از مرحله‌ی اول می‌دونستم که می‌خواد يک سری سوال بی‌سر و ته مطرح کنه و فقط اوضاع روحی من رو بهم بريزه٬ سريع گفتم: «ببين من هم هيچی نخوندم.مطمئنم که قبول نمی‌شم. برای همين ديگه نمی‌خوام راجع‌به تست و کنکور صحبتی کنم.» و بعد گوشی رو قطع کردم. تنها چيزی که دلم رو سوزوند٬ اين بود که آن شب آخرين قسمت سريال ارتش سری رو نشون می‌داد و مامان برای اين که شام ويژه‌ای که برام آماده کرده‌بود٬ باعث دلخوری کوچکترها نشه٬ من رو به اتاق پذيرايی تبعيد کرد. صبح با يک مشت آجيل سر جلسه رفتم. حوزه٬ دانشگاه علامه طباطبايی بود که پدرم از آنجا فارغ‌التحصيل شده‌بود. من با آرامش شروع به خوردن آجيل‌هام کردم و اين‌بار به حدی خيالم راحت بود که وقتی آقای سقاباشی که می‌خواست به پشت سريم آب بده٬ نصف آب پارچ رو روی پاسخ‌نامه‌ام خالی کرد٬ خم به ابرو نياوردم. اولين سری سوال‌ها زمين‌شناسی بود که من خودم رو ازشون معاف کردم. بعد از ۳۵ دقيقه٬ سوال‌های ديگه رو توزيع کردند که طی اين مدت آجيل های من تموم شده بود و برای امتحان حاضر و آماده بودم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تا زمان اعلام نتايج وقتم رو به مسافرت و مطالعه گذروندم. روز اعلام نتايج٬ روزنامه‌ها از حروف اول الفبا شروع به انتشار و پخش پذيرفته‌شدگان کردند و تا نوبت من برسه بايد منتظر می‌موندم. ساعت ده صبح پدرم ذوق‌زده زنگ زد و پرسيد: «کد ۴۵۸ مال چه رشته‌ايه؟» من خيلی مشتاق دنبالش گشتم٬ ولی خيلی خونسرد جواب دادم: «داروسازی دانشگاه تهران.» ازآنجا که يک خط هم زمين‌شناسی نخونده‌بودم و گروه خونی رتبه‌ی مرحله‌ی اولم به اين رشته نمی‌خورد٬ فکر کردم که پدرم برای همکارانش پرس‌و‌جو می‌کنه. بعد که پدرم تبريک گفت٬ احساس فوران هيجان و جوشش و خروش گرمايی از عمق وجودم من رو در خودش گرفت. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109642066449007440?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109642066449007440/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109642066449007440' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642066449007440'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109642066449007440'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/07/blog-post_03.html' title='کنکور'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109641977615918342</id><published>2004-07-01T18:15:00.000+02:00</published><updated>2004-09-29T03:50:49.506+02:00</updated><title type='text'>فرزندان ما</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;يکی از مزيت‌هايی که اينترنت‌بازی برای من داشت٬ آشنايی با دوستانی بود که يک وجه مشترکمون فرزندانمون بودند. اين دوستان٬ به‌طور گروهی تحقيقاتی ماهانه انجام می‌دهند که خلاصه‌ی آن رو می‌توان در &lt;a class="links" href="http://iranianparents.persianblog.com/"&gt;اينجا&lt;/a&gt; يا &lt;a class="links" href="http://iranianparents.blogspot.com/"&gt;اينجا&lt;/a&gt; ديد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وضعيت هوا حسابی به‌هم ريخته. دمای هوا به‌حدی پايين آمده که دوباره سيستم گرمايی به کار افتاده. بادهای شديدی می‌وزه و باران‌های سيل‌آسايی می‌باره که کافيه فقط چند ثانيه زيرش ايستاد تا مثل موش آب‌کشيده شد. بعد از مدتی آفتاب درخشانی شروع به تابيدن می‌کنه٬ انگار نه انگار که تا يک ساعت قبل بوران و طوفان بوده. اين بازی هوا روزی چند بار تکرار می‌شه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از اين &lt;a class="links" href="http://www.luovo.com/mainpage2.html"&gt;فيلم کارتونی &lt;/a&gt;خيلی خوشم مياد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109641977615918342?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109641977615918342/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109641977615918342' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109641977615918342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109641977615918342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/07/blog-post.html' title='فرزندان ما'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109641961085724193</id><published>2004-06-24T20:31:00.000+02:00</published><updated>2004-10-15T23:46:53.043+02:00</updated><title type='text'>گزينش</title><content type='html'>چند روز پيش٬ مطلب آقای ابطحی رو درباره‌ی &lt;a href="http://www.webnevesht.com/weblog/?id=1173011327"&gt;گزينش&lt;/a&gt; خوندم. من هم در فلسفه‌ی گزينش موندم. بيشتر افرادی که امروزه گزينش می‌شوند٬ کسانی هستند که همين نظام عهده‌دار آموزش٬ پرورش و تربيت فکری آنها بوده. پافشاری دستگاه‌ها برای گزينش نشان می‌دهد که يا نظام به دست‌پروده‌های خودش اعتماد ندارد و يا اين‌که روشی رو که تاکنون برای آموزش و تربيت پياده کرده روشی شکست‌خورده است. برای ورود به دانشگاه٬ برای ورود به دوره‌ی تحصيلات تکميلی٬ برای استخدام و برای ارتقا مرتبه شغلی گزينش يکی از مراحل سنجش محسوب می‌شه. هرکسی برای گذراندن هر کدام از موارد قبلی بايد گزينش بشه٬ حتی اگر بار چندمش باشه. هنوز هم از اين راه برای پوست خربوزه انداختن به زير پای ديگران استفاده می‌شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی نتايج امتحان تخصصی رو اعلام کردند يکی از دوستانم که نفر اول رشته‌ی مورد نظرش شده بود٬ برای گزينش رد شد. بعد از &lt;br /&gt;کلی دوندگی مشخص شد که محل تعهد رتبه اول که دانشگاه تهران اعلام شده بود٬ برای فرد خاصی در نظر گرفته شده بود که برای از سر راه برداشتن اين خانم که جای ايشان رو اشغال کرده بود٬ از طريق گزينش وارد عمل شدند. درنهايت به دوستم به‌طور مشروط اجازه‌ی ثبت‌نام دادند٬ ولی با تعهد عام. يعنی محل اشتغال بعد از پايان تحصيل٬ هرجا که دانشگاه تعيين کرد باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکی ديگر از دوستانم هم در يکی ديگر از رشته های تخصصی پذيرفته شد٬ ولی يکی از استاتيد رپ(ريش و پارتی) دانشگاه که نه تنها به‌خاطر بی‌سوادی مورد تمسخر همکارانش قرار داشت٬ که دانشجوها هم قبولش نداشتند٬ برای عقده‌گشايی و تصفيه‌حساب با استاد راهنمای اين دوست عزيز٬ از راه گزينش اون رو رد کرد. دليل مسخره ای هم که داشت اين بود که چرا اين خانم تا ده شب تو دانشگاهه؟ که البته جوابش رو همه می دونستند. اين خانم که جزو افراد نادريه که شيفته‌ی تحقيقات هستند٬ هر روز ساعت شش صبح سرايدار دانشکده رو بيدار می کرد تا تو آزمايشگاه کارش رو شروع کنه و شب هم ساعت ده به‌زور بيرونش می کردند. آقای رپ هم به‌صرف تلافی هيچ اهميتی نداد که با کاری که می‌کنه وجهه مخدوش خودش رو خراب‌تر از اينی که هست می‌کنه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109641961085724193?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109641961085724193/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109641961085724193' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109641961085724193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109641961085724193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post_24.html' title='گزينش'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109625281218130158</id><published>2004-06-21T07:01:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T04:40:12.183+02:00</updated><title type='text'>بدشانسی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;يکی از مزايايی که آپارتمان فعليمون داشت٬ منظره‌ی بلوار مقابلمون بود٬ ولی سه هفته پس از ورود ما٬ برای ايجاد يک مسير ويژه٬ بلوار را خراب کردند که پس از گذشت چهارماه هنوز اصلاحات خيابانی ادامه داره. قندعسل که شيفته‌ی ماشين‌آلات راه‌سازيه٬ روز اول از ديدن scraper و front loaderها کيف کرد. اين روزها هم در تراس روی يک صندلی به تماشای کار paver و streamrollerها می‌نشينه و از دور براشون ابراز احساسات می‌کنه. البته شيردليش به اندازه‌ايه که وقتی مجبوره از کنارشون رد بشه٬ زهره‌اش آب می‌شه.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;موقع خريد آپارتمانمون در تهران٬ ديد و منظره‌ی خوبش به چهار جهت شهر يکی از پارامترهای انتخابمون بود٬ اما کمتر از ده ماه بعد همسايه‌های روبه‌رويی و کناری تصميم به برج‌سازی گرفتند و از آن منظره‌ی زيبا٬ بن‌بستی محصور در ديوارهای بلند مثل حیاط زندان‌ها به‌جا موند. اينجا هم از آن بلوار سرسبز٬ ديگه اثری نمونده.  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109625281218130158?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109625281218130158/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109625281218130158' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109625281218130158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109625281218130158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post_21.html' title='بدشانسی'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109625219835704295</id><published>2004-06-20T01:12:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T04:29:58.356+02:00</updated><title type='text'>بيماری</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;امروز ظهر قندعسل با پيش‌آگهی گلودرد تب کرد. من هم خود‌درمانی رو با داروهايی که از ايران آوردم شروع کردم. اگر تا دوشنبه جواب نده٬ بايد برای ويزيت ببرمش. هميشه وقتی تب بالا داره٬ تهوع و رفلکس بعديش دنباله‌اشه. اين‌بار هم بعد از اينکه اين مرحله رو گذروند٬ در‌حالی‌که رنگ صورتش مثل گچ سفيد شده بود پرسيد: «مامان٬ حالا ديگه باکتری‌ها از بدنم رفتند؟»&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اولين بار که قندعسل تب کرد٬ دمای بدنش نيم درجه بالا رفت. بلافاصله مقدار لازم استامينوفن رو محاسبه کردم و دارو رو به‌خوردش دادم. ب.ل.د که قبلاْ چند بار ديده بود پسر همسايه در اثر تب بالا دچار تشنج شده٬ قندعسل رو بغل کرد و بيرون دويد و من هم در‌حال لباس پوشيدن به‌دنبالش. سر کوچه از آژانس يک ماشين گرفتيم و خواستيم ما رو به بيمارستان کودکان تهران ببره که می‌دونستيم پزشک کشيکش متخصص اطفاله. تا ما برسيم در اثر دارو دمای بدن قندعسل به وضعيت طبيعی درآمد. وقتی دکتر پرسيد مشکل بچه چيه ما چيزی برای گفتن نداشتيم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;وقتی بچه‌ها بيمار می‌شوند خيلی مظلوم می‌شوند. من که هر وقت قندعسل رو در بستر بيماری می‌بينم٬ آرزو می‌کنم کاش من به‌جای او بودم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109625219835704295?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109625219835704295/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109625219835704295' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109625219835704295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109625219835704295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post_20.html' title='بيماری'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109625110202486826</id><published>2004-06-16T21:19:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T04:11:42.023+02:00</updated><title type='text'>شلوار برمودا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;شلوارهای بلند قندعسل کثيف بود و من وقت نکرده‌بودم بشويم. ب.ل.د هم اجازه نمی‌داد شلوارک‌هاش رو بپوشه. مجبور شدم يک شلوار برمودا رو که ب.ل.د دو سال پيش برای قندعسل سوغاتی آورده بود و تازه اندازه‌اش شده٬ بيارم. بعد از اينکه قندعسل شلوارش رو پوشيد درحالی‌که پاچه‌های شلوارش رو به پايين می‌کشيد٬ گفت: «چرا آستين اين شلواره رو کوتاه کردين؟»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109625110202486826?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109625110202486826/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109625110202486826' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109625110202486826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109625110202486826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post_16.html' title='شلوار برمودا'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109625020148507344</id><published>2004-06-15T21:14:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T04:07:04.710+02:00</updated><title type='text'>هری پاتر</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;روز يکشنبه برای ديدن &lt;a class="links" href="http://harrypotter.warnerbros.com/main/homepage/home.html"&gt;فيلم هری پاتر و زندانی آزکابان &lt;/a&gt;به سينما رفتيم. قندعسل از شدت علاقه به هری حاضر شد دو ساعت و نيم روی صندلی بنشينه و فيلم رو به زبان انگليسی ببينه. من شنيده‌هام رو براش ترجمه می‌کردم و پدرش زيرنويس‌های فرانسوی رو. از وقتی که بازی &lt;a class="links" href="http://www.gamezone.com/gamesell/p18707.htm"&gt;هری پاتر و سنگ جادو &lt;/a&gt;رو روی کامپيوتر نصب کرده‌ام٬ از يک اُهاشی (چوب‌های نازک ژاپنی برای صرف غذا) به‌عنوان چوب جادو استفاده می‌کنه و همه‌کس و همه‌چيز رو جادو می‌کنه. فکر کنم سرزدن به &lt;a class="links" href="http://www.hpwizardstore.com/"&gt;فروشگاه جادويی هری پاتر&lt;/a&gt; براش لذت‌بخش باشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;فيلم بسيار ديدنيه، هرچند به‌پای جذابيت کتابش نمی‌رسه. فيلم خلاصه‌ای از داستانه که با توجه به محدوديت زمان نمايش قابل توجيه است، ولی اگر کسی کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان رو خوانده باشه، احساس می‌کنه مغبون شده.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt; &lt;a class="links" href="http://news.bbc.co.uk/1/hi/entertainment/film/3741103.stm"&gt;بی‌بی‌سی&lt;/a&gt; و&lt;a class="links" href="http://www.hpana.com/newsbrowser.cfm?tid=11"&gt; اينجا &lt;/a&gt;با &lt;a class="links" href="http://www.danradcliffe.co.uk/"&gt;دانيل رادکليف &lt;/a&gt;مصاحبه‌هايی انجام داده‌اند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;نظر &lt;a class="links" href="http://khabarnameh.gooya.com/nabavi/archives/007874.php"&gt;سيد ابراهيم نبوی &lt;/a&gt;درباره‌ی داستان &lt;a class="links" href="http://www.jkrowling.com/"&gt;خانم رولينگ &lt;/a&gt;هم جالبه. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109625020148507344?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109625020148507344/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109625020148507344' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109625020148507344'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109625020148507344'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post_15.html' title='هری پاتر'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624898437951928</id><published>2004-06-12T04:46:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T03:36:24.380+02:00</updated><title type='text'>فرهنگ لغات قندعسلی</title><content type='html'>آ: خاله که مخفف شده.&lt;br /&gt;عم عمو: عمو.&lt;br /&gt;اعصاب: اعصاب ندارم.&lt;br /&gt;يه: شير که به «اير» و بعد «اي» و بعد «يه» تغيير پيدا کرده.&lt;br /&gt;دوته: شيشه‌ی شير.&lt;br /&gt;توبافرنگی: گوجه‌فرنگی که به‌دليل شباهت با توپ٬ توبا شده.&lt;br /&gt;تم‌خر: تخم‌مرغ.&lt;br /&gt;سر‌به‌گوشی: بازيگوشی.&lt;br /&gt;لامپاق: قالپاق&lt;br /&gt;هسته: پسته&lt;br /&gt;پزیدن: پختن&lt;br /&gt;يورا: رويا&lt;br /&gt; آقای سربالايی: آقای سراوانی&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624898437951928?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624898437951928/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624898437951928' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624898437951928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624898437951928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post_12.html' title='فرهنگ لغات قندعسلی'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624842379491044</id><published>2004-06-11T07:27:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T03:27:03.793+02:00</updated><title type='text'>الکتريسيته</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;با توجه به بالا بودن تعداد نيروگاه‌های هسته‌ای اينجا نسبت به مساحتش٬ يکی از کشورهايی است که بيشتر جاده‌هاش در شب هم روشنايی داره. ولی ايران که بودم شنيده بودم که از آنجا که کشوری درجه دو به حساب می‌آيد٬ يکی از کشورهای تاريک به‌شمار می‌ره!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624842379491044?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624842379491044/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624842379491044' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624842379491044'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624842379491044'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post_109624842379491044.html' title='الکتريسيته'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624815698631747</id><published>2004-06-10T07:20:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T03:38:21.680+02:00</updated><title type='text'>ذهنيت</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;سر نهار داشتيم با مارسل درباره‌ی خانواده‌های ايرانی صحبت می‌کرديم که پرسيد: «رفتار همسرت با تو خشنه؟ تو رو می‌زنه؟»&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;چند روز پس از اين‌که به اين‌جا آمديم٬ برف شديدی باريد. سرايدار مجموعه که ما رو ديد پرسيد:«تا حالا برف ديدی؟»&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;در يک روز بارانی بعد از خريد جلوی در فروشگاه زير يک طاقی منتظر ب.ل.د بودم تا اتومبيل رو بياره. خانم مسنی پرسيد:«ايرانی هستی؟» لبخندی زدم و گفتم: «بله.چطور؟» گفت: «از لباسی که پوشيدی و از صحبت‌هایی که با شوهرت داشتی فهميدم.» متوجه منظورش نشدم که تعبير اين شناخت مثبته يا منفی!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624815698631747?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624815698631747/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624815698631747' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624815698631747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624815698631747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post_10.html' title='ذهنيت'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624741446636594</id><published>2004-06-08T16:53:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T03:10:14.466+02:00</updated><title type='text'>آنتورپ</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;ده روز پيش در مسير سفر يک‌روزه‌مان به روتردام٬ توقفی کوتاه در آنتورپ داشتيم که به پايتخت الماس جهان معروفه. از الماسهای آنجا فقط برق و تلالوئش نصيب من شد٬ ولی جالب‌تر از اون يهودی‌هايی بودند که از کنيسه‌ها برمی‌گشتند. مردها ملبس به کلاه مذهبی‌ و مانتوهای مشکی بودند و پسرها با سرهای تراشيده و موهايی که از بالای گوششان بافته بودند٬ عرق‌چين‌های مشکی با لبه‌های يراق‌دوزی شده بر سر گذاشته‌بودند. برخلاف آن‌چه که در کشور خودمان شنيده‌بودم يا حتی در کتاب آس و پاس‌های جرج ارول خوانده بودم٬ از مسلمان‌ها که بسيار تميزتر و مرتب‌تر بودند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624741446636594?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624741446636594/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624741446636594' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624741446636594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624741446636594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post_08.html' title='آنتورپ'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624690251789722</id><published>2004-06-05T05:24:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T03:03:05.673+02:00</updated><title type='text'>عشق هم‌چون خورشيد است</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;من که &lt;a href="http://www.iranian.be/pr/index.php?p=560&amp;amp;more=1"&gt;این موزیک&lt;/a&gt; رو خیلی دوست دارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624690251789722?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624690251789722/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624690251789722' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624690251789722'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624690251789722'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post_05.html' title='عشق هم‌چون خورشيد است'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624660696497658</id><published>2004-06-02T02:01:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T04:31:41.720+02:00</updated><title type='text'>بخور</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;داشتم به نقاشی قندعسل نگاه می‌کردم. روی هر شکلش دست می‌گذاشتم و می‌پرسيدم: «اين چيه؟» رسيدم به دودی که داشت از دودکش خونه‌ای که کشیده بود٬ خارج می‌شد. بلافاصله در جواب سوالم گفت: «اين هم بخورشه!» &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;از وقتی که دستگاه بخور رو ديده٬ به بخار و دود می‌گه بخور.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624660696497658?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624660696497658/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624660696497658' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624660696497658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624660696497658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/06/blog-post.html' title='بخور'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624605994875202</id><published>2004-05-31T01:23:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T02:47:39.946+02:00</updated><title type='text'>زلزله</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;وقتی خبر زلزله رو تو اينترنت خوندم برای يک لحظه مغزم هنگ کرد. سريع سری به سايت CNN و روزنامه‌ی شرق زدم که تازه شماره‌ی شنبه‌اش رو رو وب فرستاده بودند. ولی با خوندنشون و اين‌که در تهران خسارت جانی و مالی مهمی نداشته نگرانی برای عزيزانی که کيلومترها از من دور بودند دست از سرم برنمی‌داشت. بالاخره ساعت هفت صبح به وقت ايران با خانواده‌ام تماس گرفتم و فهميدم که خوشبختانه از وحشت زلزله نصيبی نداشته‌اند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;وقتی به سرنوشت بچه‌های يتيم بم و ضربه‌ی روحی وحشتناکی که در دوران سرخوشی و بی‌خيالی کودکی بهشون وارد شده فکر می‌کنم٬ در کمال خودخواهی آرزو می‌کنم اگر روزی در اثر بلايايی اين‌چنينی من و همسرم به سفر ابدی رفتيم٬ قندعسل رو تنها نگذاريم و اون رو هم با خودمون ببريم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624605994875202?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624605994875202/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624605994875202' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624605994875202'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624605994875202'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/05/blog-post_31.html' title='زلزله'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624450290009111</id><published>2004-05-23T09:19:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T02:29:03.823+02:00</updated><title type='text'>بهشت خاکستری</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;چند ماه پيش کتاب بهشت خاکستری آقای مهاجرانی رو همراه با چند کتاب ديگه خريدم٬ که بالاخره هفته‌ی پيش موفق به خوندنش شدم. به‌نظر من داستان کتاب٬ روايت روزگار مردم و حکومت کشورمونه. با اين که اول کتاب گفته شده تشابه شخصيت‌های داستان با افراد واقعی تصادفی است٬ برای شخصيت‌های کليدی داستان٬ می‌توان نمونه‌های عينی در جامعه‌ی کنونی پيدا کرد. شباهت زيادی بين موضوع اين کتاب با قلعه‌ی حيوانات جرج ارول وجود داره٬ انحراف تدريجی از مسير جامعه‌ی آرمانی٬ و برگشت به وضعيت اوليه يا حتی خيلی بدتر از آن. لادن پارسی در &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/030919_la-pa-mohajerani.shtml"&gt;سايت بی‌بی‌سی&lt;/a&gt; نقد جالبی برای اين کتاب نوشته. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624450290009111?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624450290009111/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624450290009111' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624450290009111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624450290009111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/05/blog-post_23.html' title='بهشت خاکستری'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624421393175390</id><published>2004-05-21T05:10:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T04:32:24.233+02:00</updated><title type='text'>چاقی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;قندعسل واژه‌ی چاقی رو معادل بزرگی و عظمت استفاده می‌کرد. اگر کاميون يا لودری می‌ديد با ذوق می‌گفت: «ببينين چقدر چاقه!» &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;يک روز که خانه‌ی خانواده‌ی همسرم بوديم٬ قندعسل دستش به اسباب‌بازيش که بالای کمدچه بود نمی‌رسيد. به دخترعموش که اتفاقاْ خيلی هم چاقه٬ گفت: «سمانه جان٬ شما که چاقی٬ می‌شه اون اسباب‌بازی رو به من بدين؟» با اين حرف برادر شوهرم بلافاصله گفت: «ببينيد پسرتون چقدر محترمانه به مردم توهين می‌کنه!» &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624421393175390?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624421393175390/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624421393175390' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624421393175390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624421393175390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/05/blog-post_21.html' title='چاقی'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624407424771256</id><published>2004-05-17T05:01:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T04:32:57.136+02:00</updated><title type='text'>پارک</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;امروز عصر برای قدم‌زدن به پارک Woluwe رفتيم. هوای دلپذير٬ سرسبزی و زيبايی بهشتی پارک٬ درياچه‌ی مصنوعی و قوهای باوقار و خلوتی پارک در يک روز تعطيل آرامشی در خود داشت که برای يک هفته‌ی پرکار ما رو سرشار از انرژی کرد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;قندعسل توی يکی از استخرها يک غاز وحشی سياه ديد. فوری گفت: «اين قوئه آتيش گرفته که سياه شده!»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624407424771256?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624407424771256/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624407424771256' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624407424771256'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624407424771256'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/05/blog-post_17.html' title='پارک'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624389790450461</id><published>2004-05-16T07:34:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T02:25:00.270+02:00</updated><title type='text'>آتش</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;قندعسل دو سال و نيمه بود که به جشن روز زن که در سازمان حج و زيارت برپا می‌شد دعوت شديم. بعد از نيم ساعت که بلند شد٬ اطراف ما از پله‌ها بالا و پايين می‌رفت. زير پله‌ها لامپ‌های قرمز داشت. قندعسل که ديدشون٬ فکر کرد که آتشه. جلوشون نشست و با دستش بادشون می‌زد و فوتشون می‌کرد که خاموش بشن.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624389790450461?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624389790450461/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624389790450461' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624389790450461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624389790450461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/05/blog-post_16.html' title='آتش'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624259874014585</id><published>2004-05-12T06:21:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T02:24:27.783+02:00</updated><title type='text'>ماءالشعير</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;روز دومی که رسيديم٬ برای خريد مواد غذايی به نزديک‌ترين فروشگاه رفتيم. داشتيم با ب.ل.د سر نوع کهنه و گردگيری برای خانه بحث می‌کرديم که ديديم قندعسل يک بطری بزرگ مشروب را آورد و توی ترولی انداخت. ما هنوز مبهوت نگاهمان بين او و بطری سرگردان بود که گفت: «برم يک ماءالشعير ديگه بيارم؟»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624259874014585?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624259874014585/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624259874014585' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624259874014585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624259874014585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/05/blog-post_12.html' title='ماءالشعير'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624212889533167</id><published>2004-05-11T07:45:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T01:42:08.896+02:00</updated><title type='text'>موسيقی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اگر روز يکشنبه برای خريد گوشت به محله‌ی عرب‌ها برويم٬ گروهی را می‌بينيم که با لباس و آرايش سرخ‌پوست‌ها٬ کنار ايستگاه مترو معرکه گرفته‌اند. معمولاْ برنامه‌هايشان را گذرا ديده‌ام٬ ولی همان اندازه از آهنگ و آوازی که شنيده و رقصی که ديده‌ام٬ چنان احساس سبکی و نشاطی را القاء می کنه که انگار بر ابرها قدم برمی‌دارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624212889533167?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624212889533167/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624212889533167' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624212889533167'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624212889533167'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/05/blog-post_11.html' title='موسيقی'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624195085058152</id><published>2004-04-28T23:24:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T01:39:10.850+02:00</updated><title type='text'>جشن گل</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;مدتها يک خواسته ته دلم مانده بود که با ب.ل.د ( بابا لنگ دراز = همسر گرامی ) و قندعسل با وسيله‌ی شخصی به مسافرت بريم و مثل تمام ايرانی‌ها اول از همه ذهنم به شمال کشيده می‌شد. ولی اين فوق تصورم بود که اين سفر با اتومبيل خودمان به هلند برای ديدن Flower Parade باشد. سفری دل‌انگيز، همراه با دوستانی خوب که با ديدن تعداد زيادی از ايرانی‌ها حتی از آلمان، تکميل و خاطره‌ای شيرين و ماندگار شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624195085058152?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624195085058152/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624195085058152' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624195085058152'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624195085058152'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/04/blog-post_28.html' title='جشن گل'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624145494777357</id><published>2004-04-26T23:21:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T04:34:14.336+02:00</updated><title type='text'>الوهومورا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;از قند عسل خواستم يک سوره بخونه. گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم. الوهومورا!» &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اين٬ نتيجه‌ی زيادی سر کردن با هری پاتره.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624145494777357?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624145494777357/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624145494777357' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624145494777357'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624145494777357'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/04/blog-post_26.html' title='الوهومورا'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109624051707119699</id><published>2004-04-24T23:20:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T04:33:47.483+02:00</updated><title type='text'>مادام</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;در هوای مطبوع بهاری با قند عسل قدم‌زنان از مدرسه به خانه برمی‌گشتيم که گفت: «مامان! وقتی تو کلاس يکی کار بدی بکنه٬ بچه‌ها بهش ‌می‌گن مادااام!» پسرکم نمی‌دونست که آنها معلمشان را صدا می‌کردند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;* اينجا بچه‌ها از چهار سالگی به مدرسه می‌روند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109624051707119699?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109624051707119699/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109624051707119699' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624051707119699'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109624051707119699'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/04/blog-post_24.html' title='مادام'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109623964074182617</id><published>2004-04-22T23:11:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T01:04:29.066+02:00</updated><title type='text'>زبان انگليسی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;با قندعسل زبان انگليسی تمرين می‌کرديم که به عبارت Good morning , Maman رسيديم. بعد از اينکه چند بار پشت سر هم تکرار کرد متوجه شدم که کمی تغييرش داده و داره می‌گه قربون مامان! قربون مامان!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109623964074182617?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109623964074182617/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109623964074182617' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109623964074182617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109623964074182617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/04/blog-post_22.html' title='زبان انگليسی'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109623913445025500</id><published>2004-04-20T23:10:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T01:06:20.216+02:00</updated><title type='text'>کبرا يازده</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;پسرکم که از اين به بعد او را قند عسل خواهم ناميد عاشق کوبيدن ماشين‌ها‌ی اسباب‌بازيش به يکديگره. اسم بازيش رو هم دَدو دَدو گذاشته و در نتيجه محکم‌ترين اسباب‌بازی‌هاش طی مدت کوتاهی بدون در و شيشه می‌شن. يکبار ازش پرسیدم که چرا ماشين‌هاش با هم تصادف می کنند؟ کمی فکر کرد و بعد گفت: «خوب تو فيلم کبرا زازده ( = يازده ) هم ماشين‌ها به هم می‌خورن!»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109623913445025500?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109623913445025500/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109623913445025500' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109623913445025500'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109623913445025500'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/04/blog-post_20.html' title='کبرا يازده'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6965252.post-109623859100869270</id><published>2004-04-18T05:34:00.000+02:00</published><updated>2004-09-27T00:43:11.006+02:00</updated><title type='text'>آغاز</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;آنگاه که نسيم پر لطافت سحرگاهی همچون پيک سبکباران زمزمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی جويبارها را مژده می‌دهد و در آن هنگام که غنچه‌ی نوشکفته خيره به شبنم لميده در آغوش نرگس می‌نگرد، لبخند شقايق پروانه‌های رنگين بال را به رقص گلها می‌خواند و ترنم باران نغمه‌ی بهاری را همراه با آوای فرشتگان می‌سرايد که بهاری ديگر و تکرار زندگی دوباره آغاز شده است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6965252-109623859100869270?l=farnoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farnoo.blogspot.com/feeds/109623859100869270/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6965252&amp;postID=109623859100869270' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109623859100869270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6965252/posts/default/109623859100869270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farnoo.blogspot.com/2004/04/blog-post.html' title='آغاز'/><author><name>Farnoo</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
